تبلیغات
اشعار زیبا - مطالب مهر 1394

اشعار زیبا

شعر فقط شعر فارسی:)

یا ابا عبدالله

می خواستم هر هفته از شما یادی کنم ...

اما هفته ها و ماهها گذشت ولی عطر یادتان به سراغم نیامد ؛

افسوس که نمیدانستم؛ حتی از خوبان یاد کردن هم لیاقت می خواهد ...

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

و مگر میشود جایی از تو یاد کنند و از برادر باوفایت نامی به میان نیاید ...

السلام علیک یا ابا الفضل العباس

السلام علیک یا قطیع الکفین

السلام علیک یا ساقی عطاشى کربلاء

السلام علیک یا حامل لواء الحسین علیه السلام



[ پنجشنبه 23 مهر 1394 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

باز اومد محرم

سلام اربابم....

چه خبر از کربلا....؟

چشمم که نه، ولی دلم هر روز و شب و هر لحظه آنجاست...

اصلا راستش را بگم....؟؟؟

یه زمانی کسی میرفت کربلا خیلی تو چشم بود...

ولی الان کسایی که جاموندن بیشتر تو چشمند...

یا ابا عبدالله(ع)...

پایم که جا مانده...

دلم را میفرستم به زیارتت ارباب....

انگار که قسمت نیست....

چشمانم کربلایی شوند...

امسال هم دلم راهی کربلا میشود.....ْ



[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 07:09 ب.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

واقعا زیبا برای اربابم

X وااااای كه چقدر این شعر زیباست

لطفا كامل بخونین اگه گریه كردی و دلت شكست التماس دعا

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/

بی نهایت خسته و افسرده ام/

تا میان گور رفتم دل گرفت/

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/

روی من خروارها از خاک بود/

وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود/

غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/

سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/

خسته بودم هیچ کس یارم نشد/

زان میان یک تن خریدارم نشد/

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/

ترس بود و وحشت و دلواپسی/

ناله می کردم ولیکن بی جواب/

تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/

آمدند از راه نزدم دو ملک/

تیره شد در پیش چشمانم فلک/

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟

دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/

لرزه بر اندام من افتاده بود/

هر چه کردم سعی تا گویم جواب/

سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/

از سکوتم آن دو گشته خشمگین/

رفت بالا گرزهای آتشین/

قبر من پر گشته بود از نار و دود/

بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر/

نام اربابان خود یک یک ببر/

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/

گوش گویا نامشان نشنیده بود/

نامهای خوبشان از یاد رفت/

وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/

بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو/

کارهای نیک و زشتت را بگو/

هر چه می کردم به اعمالم نگاه/

کوله بارم بود مملو از گناه/

کارهای زشت من بسیار بود/

بر زبان آوردنش دشوار بود/

چاره ای جز لب فرو بستن نبود/

گرز آتش بر سرم آمد فرود/

عمق جانم از حرارت آب شد/

روحم از فرط الم بی تاب شد/

چون ملائک نا امید از من شدند/

حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه/

نامه اعمال تو باشد سیاه/

ما که ماموران حق داوریم/

پس تو را سوی جهنم می بریم/

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/

دست و پایم بسته در زنجیر بود/

نا امید از هرکجا و دل فکار/

می کشیدندم به خِفّت سوی نار/

ناگهان الطاف حق آغاز شد/

از جنان درهای رحمت باز شد/

مردی آمد از تبار آسمان/

دیگران چون نجم و او چون کهکشان/

صورتش خورشید بود و غرق نور/

جام چشمانش پر از خمر طهور/

چشمهایش زندگانی می سرود/

درد را از قلب انسان می زدود/

بر سر خود شال سبزی بسته بود/

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/

کِی به زیبائی او گل می رسید/

پیش او یوسف خجالت می کشید/

دو ملک سر را به زیر انداختند/

بال خود را فرش راهش ساختند/

غرق حیرت داشتند این زمزمه/

آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده/

گوئیا بهر شفاعت آمده/

سوی من آمد مرا شرمنده کرد/

مهربانانه به رویم خنده کرد/

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/

من کجا و دیدن روی حسین (ع)/

گفت: آزادش کنید این بنده را/

خانه آبادش کنید این بنده را/

اینکه این جا این چنین تنها شده/

کام او با تربت من وا شده/

مادرش او را به عشقم زاده است/

گریه کرده بعد شیرش داده است/

خویش را در سوز عشقم آب کرد/

عکس من را بر دل خود قاب کرد/

بارها بر من محبت کرده است/

سینه اش را وقف هیئت کرده است/

سینه چاک آل زهرا بوده است/

چای ریز مجلس ما بوده است/

اسم من راز و نیازش بوده است/

تربتم مهر نمازش بوده است/

پرچم من را به دوشش می کشید/

پا برهنه در عزایم می دوید/

بهر عباسم به تن کرده کفن/

روز تاسوعا شده سقای من/

اقتدا بر خواهرم زینب نمود/

گاه میشد صورتش بهرم کبود/

تا به دنیا بود از من دم زده/

او غذای روضه ام را هم زده/

قلب او از حب ما لبریز بود/

پیش چشمش غیر ما ناچیز بود/

با ادب در مجلس ما می نشست/

قلب او با روضه ی من می شکست/

حرمت ما را به دنیا پاس داشت/

ارتباطی تنگ با عباس داشت/

اشک او با نام من می شد روان/

گریه در روضه نمی دادش امان/

بارها لعن امیه کرده است/

خویش را نذر رقیه کرده است/

گریه کرده چون برای اکبرم/

با خود او را نزد زهرا (س) می برم/

هرچه باشد او برایم بنده است/

او بسوزد، صاحبش شرمنده است/

در مرامم نیست او تنها شود/

باعث خوشحالی اعدا شود/

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد/

قلب او بوی محبت میدهد/

سختی جان کندن و هول جواب/

بس بود بهرش به عنوان عقاب/

در قیامت عطر و بویش می دهم/

پیش مردم آبرویش می دهم/

آری آری، هرکه پا بست من است/

نامه ی اعمال او دست من است/

ناگهان بیدار گردیدم زخواب/

از خجالت گشته بودم خیس آب/

دارم اربابی به این خوبی ولی/

می کنم در طاعت او تنبلی؟

من که قلبم جایگاه عشق اوست/

پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گِریَم بهر او شام و پگاه/

پس به نامحرم چرا کردم نگاه

کپی-۱۴صلوات



[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 01:27 ب.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

حضرت عباس(ع)

به مرحوم ژولیده نیشابوری گفتن

به صورت بداهه شعری بگو درباره حضرت عباس(علیه السلام ) که 5 عدد کلمه "چشم"

درش به کار رفته باش ....

ایشون شعری گفتن که10 کلمه چشم

درش بود .......

چشم ها از هیبت چشمم، به پیچ و تاب بود

محو چشمم، چشم ها و چشم من بر آب بود

چشم گفتم،چشم دادم، چشم پوشیدم، ز آب

من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود

زیر این شال عزا پیرهنم خوشبو شد

این چه عطری است، تمام بدنم خوشبو شد

مادرم کودکی‌ام، حرف دهانم می‌کاشت

ناگهان گفت حسین و دهنم خوشبو شد

خوب تا حنجره‌ام بوی حسینی که گرفت

روضه دم آمده و انجمنم خوشبو شد

هر کجا حس حسین آمده من گل کردم

شعر نیما و سپید و کهنم خوشبو شد

بیشتر هر چه به زیر علمش سینه زدم

بیشتر بر سر و سینه زدنم خوشبو شد

بعد مرگم همه تابوت مرا بو بکشید

که به یادش دم مردن کفنم خوشبو شد

و گمانم همه سال، محرم شده است





موضوع: اشعار زیبا،

[ پنجشنبه 16 مهر 1394 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

غزل سعدی

غزل ۱۱          
          وقــت طــرب خــوش یــافــتــم آن دلــبــر طـنـاز را
          ســاقــی بـیـار آن جـام مـی مـطـرب بـزن آن سـاز را

          امـشـب کـه بـزم عـارفـان از شـمـع رویت روشنست
          آهــســتــه تــا نــبــود خــبــر رنــدان شــاهـدبـاز را

          دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد
          بــاری حــریــفــی جــو کــه او مـسـتـور دارد راز را

          روی خــوش و آواز خــوش دارنــد هــر یـک لـذتـی
          بـنـگـر کـه لـذت چـون بـود مـحـبـوب خـوش آواز را

          چـشـمـان تـرک و ابـروان جـان را بـه نـاوک می‌زنند
          یـا رب کـه دادسـت ایـن کـمـان آن ترک تیرانداز را

          شـور غـم عـشـقـش چـنـیـن حـیفست پنهان داشتن
          در گــوش نــی رمــزی بــگــو تــا بــرکــشــد آواز را

          شـیـراز پـرغـوغـا شـدسـت از فـتـنـه چـشم خوشت
          تــرسـم کـه آشـوب خـوشـت بـرهـم زنـد شـیـراز را

          مـن مـرغـکـی پـربـسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام
          گـر زان کـه بـشـکـسـتـی قـفـس بـنـمـودمی پرواز را

          سـعـدی تـو مـرغ زیـرکـی خـوبـت به دام آورده‌ام
          مـشـکـل بـه دسـت آرد کـسـی مـانـنـد تـو شـهباز را



[ سه شنبه 14 مهر 1394 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]