تبلیغات
اشعار زیبا - مطالب شعر با حروف الفبا

اشعار زیبا

شعر فقط شعر فارسی:)

آ


آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
مولانا


آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و نو آدمی


آتش به سپهر زد شراری
کز آه شررفشان ما جست
غیر از که شنید سر عشقت
حرفی مگر از دهان ما جست


آن که بر جانم ازو دم به دم آزاری هست
می توان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست


آن كس كه اوفتادهخدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم آزادگان خوری


آن چنان که نجنبید او را هیچ رگ
چو هامون دشمنانت پست بادند


آه ای دل غمگین که به این روز فکندت؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت
ای مرغ سرگشته کدامین هوس آموز؟
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت
آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم؟
با سنگدلان یار مشو، می شکنندت


آنچ از کرم تو می‌سزد آن می‌کن
رازی که به شب لب تو گوید با من


آن یار کزوخانه ی ما جای پری بود
سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود


آب حیات من است خاك سر كوی دوست
گر دوجهان خرمی است ماوغم روی دوست





موضوع: آ، شعر با حروف الفبا،

[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

ا


الا یا ایها الساقی
ادرکأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
حافظ


اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل ما را

به خال هنویش بخشم سمرقندو بخارا را

 


ارغوان جام عقیقى به سمن خواهد داد،

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد.

 




از آمده و رفته دگر یاد مکن
حالی خوش باش زانکه مقصود اینست

 


این جویبار خرد که می بینی
از جای کنده صخره ی صما را


از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی
تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را
من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز
نالم و از ناله‌ی خود در فغان آرم تو را


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما


ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر وگنج به صد حشمت قارون باشی


از دست رفته بود وجود ضعیف من
صبحم به بوی وصل تو جان باز داد باد


ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد





موضوع: ا، شعر با حروف الفبا،

[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

ب


به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها


ببوى نافهء كاخر صبازان طرّه بگشاید
ز تاب جعد مسكینش چه خون افتاد در دلها


بر سر آنم كه گرز دست برآید
دست به كارى زنم كه قصه سر آید
خلوت دل نیست جاى صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید


به مى سجاده رنگین كن گرت پیر مغان گوید
كه سالك بى خبر نبْود ز راه و رسم منزلها


بحریست نه کاهنده نه افزاینده
امواج برو رونده و آینده


با دوست عشق زیباست ، با یار بیقراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری


بهارم دخترم از خواب برخیز
شكر خندی بزن و شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز


با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان میتابی و میتابم
بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود
چون ابر سبک باران میباری و میبارم


بیم است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را
بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را


بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است





موضوع: ب، شعر با حروف الفبا،

[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

پ


پرتقالی پوست می کندم.
شهرها در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!


پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد


پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نا محرم حال درد پنهانی


پشتم از بار غم هجر تو بشکست، مهل
باز می‌بینم همدست رقیبان شده‌ای


پیش تو سبب چیست که ما کم ز رقیبیم
آیین وفاداری ما خود کم ازو نیست


پشت رقیب را همه قربست و منزلت
مردود درگه تو همین ما فتاده‌ایم


پای در زنجیر نزد دوستان
به که با بیگانگان در بوستان


پسرکو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش نخوانش پسر


پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
عمر چون بسر رسد چه بغداد و چه بلخ


پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود






موضوع: پ، شعر با حروف الفبا،

[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]

ت

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه؟


تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست
تا بنده تو شده ست، تابنده شده ست


تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
شهریار


تو باز از دور مى خوانى برایم شعر لالایى
بخوان آرى بخوان، امّا نه این مقدار آهسته
حمید رضا حامدی


تنهاى تنها بودى و آرام مى پیچید
هر نیمه شب پژواك چاهى سرد در گوشت
حمید رضا حامدی


تو را من چشم در راهم شبا هنگام
كه شاخه ها می گیرن رنگ تلاطی


تا بدان جا رسید دانش من که
که بدانم همی که نادانم
ابو علی سینا


تو گه سرگشته‌ی جهلی و گه گم گشته‌ی غفلت
سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را
ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد
تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را


تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی
چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا


تبر از بس که زد به دشمن کوس
سرخ شد همچو لالکای خروس
آن که از این سخن شنید ارزش
باز پیش آر، تا کند پژهش





موضوع: شعر با حروف الفبا، ت،

[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ محمد امین مرادی ]

[ نظرات() ]